آرا

آرا

اینجا خودمم و خودم

روانشناس روانی پارت پنج

هر وقت خیلی دلم میگیره یادم میاد میتونم بنویسم 

از دیشبه دوباره فکرم سمت خودکشیه 

فکر میکردم اگه برم سر کار و بدهیامو بدم دیگه فکر خودکشی از سرم میپره 

ولی دیدم حتی سر کار رفتن خودش یه عاملی شده که به این موضوع فکر کنم 

من دیگه نمیدونم از زندگی چی میخوام یا باید چی کار کنم فقط یه طوری خستم که میخوام بخوابم و بیدار نشم 

کاش خدا امشب یه نگاه به این گوشه زمین بندازه ببینه من تحمل امتحاناشو ندارم خودش بیاد جوابارو بنویسه 

وگرنه شاید پاشم برم اون بالا پیشش که جوابارو ازش بپرسم🙃

 

روانشناس روانی پارت دوم

یه ترم دیگم گذشته بود و فشار های روم کمتر شده بود.

نکه کم بشه فقط این من بودم که مشکلاتو نادیده میگرفتم و بهشون فکر نمیکردم.

طوری شدم که تا کوچیک ترین اتفاقی برام بیفته که از تحمل من یکم خارج باشه اولین فکر برام اینکه باید دیگه زنده نباشم!

یسری اختلالاتی که افراد دارن از طریق محیط و اطراف فرد توی بچگی براشون بوجود میاد.

یعنی من تو بچگی چه اتفاقی برام افتاده که الان وضع اینه!

الان انقدر ضعیفم که تحمل و طاقت هیچ چیزو ندارم!

واقعا دیگه نمیدونم و نمیتونمم بهشون فکر نکنم.

روز ها میگذره و من کارایی که دوست دارم انحام بدم رو نمیتونم شروع کنم.

این واقعا برام دردناکه چون من ۱۰ ساله که میخوام برم کلاس ورزشی ولی هنوز نتونستم این کارو به سرانجام برسونم.

همیشه فکر میکنم اگه ده سال پیش کلاس تکواندو میرفتم الان واقعا چی میشدم مطمعنم جزو بهترین تکواندو کارای جهان بودم!

چون من پتانسیل موفقیت توی ورزشو میبینم تو خودم ولی حیف و صد حیف که نشد که بشه🙂

 

لینک پارت اول 

https://ara2002.blogix.ir/post/6

روانشناس روانی

روانشناس روانی

Ara Ara Ara · 1402/1/14 00:40 ·

از کنار هر ساختمونی رد میشدم ارتفاعشو بررسی میکردم.

به نظرم اگه یه مجتمع تجاری باشه بهتره چون توی خونه های شخصی که نمیشه رفت باید جایی برم که دسترسی داشته باشم به پشت بومش.

مجتمع تجاری یا پاساژ انقدری شلوغ هست که کسی توجه نکنه تو کجا میری.

دو سه روز انواع ساختمون هارو رصد میکردم منتظر یه فرصت خوب بودم ولی.

میدونستم ادمیم که جرعت خودکشی ندارم ولی میگفتم وقتی از اون بالا بپری دیگه پریدی و تمومه و نمیتونی فکر کنی که پشیمون بشی.

هر روز فشار روم بیشتر میشد شبی نبود که چشمام خیس نشه یا لحظه ای نبود که تنها باشم و تو فکر ولی گریه نکنم.

میخواستم آخرین امتحان ترمم بدم و بعد این کارو بکنم ولی دووم نیوردم و بلاخره با یکی از دوستام صحبت کردم.

خوشم نمیومد راجب مسائل خانوادگیم پیش کسی بگم ولی این اولین بار تو زندگیم که فشار خیلی سنگینی روم بود و دیگه تحمل نداشتم اگه با کسی حرف نمیزدم خفه میشدم واقعا.

وقتی به دوستم گفتم انگار تازه به خودم اومده بودم که من نمیتونم این کارو کنم ولی ایده خودکشی هیچوقت از ذهنم بیرون نرفت.

بعد از اون اتفاقی دوستم کتابی که با هم خریده بودیمو برام اورد.

اون کتاب انگار داشت راه های خودکشی رو بهم نشون میداد.

«کتاب مغازه خودکشی» نوشته آنتونی.

ولی من دیگه افتادم تو مسیر ترم جدید و وقت نکردم خودکشی کنم🙂

شاید بعدا اگه اون سطح فشار روم باشه بیشتر بهش فکر کنم🙃